01 November 2011

الفاظ ركيك گودريون !



قصه سفیر بریتانیا در دوران ناصری که وقتی برای تحویل گرفتن پست عالی سفارت بریتانیای کبیر – به دوران ملکه ویکتوریا که دوران عظمت شان بود – به تهران رسید تابستان بود و چندان که با کالسکه و محافظان به پایتخت نزدیک شد دانست سفارتیان به ییلاق قلهک رفته اند. راهی اضافه باید می رفتند. به سرکرده محافظان فرمان داد بروند. اسب ها نمی کشیدند و در دروازه شمیران مشکل افتاد در سفر، بیکاران فراوان در کنار دروازه منتظر کار بودند پیشکار در اجرای فرمان مقام سفارت جمعیت را فریاد زد که بیست نفری می خواهد که در ازای پنج ریال نفری کالسکه را بکشند تا قلهک. بیکاران به شوق پول پذیرفتند اما از اولین گردنه های این راه سربالائی کالسکه سنگین را نکشیده از نفس افتادند و شروع کردن به ناسزا گوئی.

سفیر متفرعن پنجره را کنار زد و از پیشکار پرسید چه می گویند این ها که با دست اشارات به او می کنند پاسخ شنید قربان ناراضی هستند و خسته شده اند چیزی نیست. چند دقیقه بعد باز سفیر دریچه را کنار زد و پیشکار را طلبید و گفت به ظاهر ناسزا می گویند و فحش می دهند گفت بله قربان، پرسید از قرار در فحش هایشان لیدی را هم بی نصیب نمی گذارند، پیشکار با شرمساری گفت متاسفانه همین طورست. سفیر پرسید این فحش که می دهند در راه رسیدن ما به مقصد خللی ایجاد می کند پیشکار گفت خیر قربان. سفیر پنجره را بست. بگذار بدهند.


پ.ن 1:نوشته اي كه خوانديد بخشي از مطلب مسعود بهنود با عنوان جنازه ي خونين تاريخ بود.
پ.ن 2:چه شباهت عجيبي هست بين اين آدمايي كه امروز با تغيير گودر(گوگل ريدر) مشغول فحش دادن به لري پيج و آلن گريين(!)هستند با اون آدماهايي كه دويست سال پيش به جناب سفير فحش و فضيحت ميدادند.حالا قهر ميكنن؟حالا همگي ميرن فيسبوك؟كلا سرويس هاي گوگل رو تحريم ميكنن؟خير!بعد از مقاديري هارت و پورت به گوگل پلاس مهاجرت مي نمايند .بلي!

گودري كه ديگر گودر نيست

اي اُمَت گودري، روح ِ گودر به ملكوت اعلي پيوست ! 
و اين همه عجز و لابه و طومار نويسي و اينها ...هيچ بر دل لري پيج تاثير نداشت ...نرود ميخ آهنين در سنگ ...

پ.ن : نفر بعدي گوگل باز عزيز است متاسفانه :(




23 October 2011

اندر باب جوانمرگ شدن گوگل باز

آقا منم دلم براتون تنگ نميشه!خب همتون كه اون ور توي گوگل پلاس هستين ديگه!و دلم براي گودر هم تنگ نميشه گرچه كار كردن باهاش خيلي راحت بود اما از آدماش از اونايي كه فيسبوكي ها رو بچه و بچه هاي باز رو بي سوادو چيپ ميدونستن و با زيرپا گذاشتن پونصد تا قانون براي خودشون كميته ي مجازات قانون ِكپي رايت راه مينداختن .تعارف كه نداريم ،در واقع عق م ميگيره از گودر و آدماش  .اما باز...گوگل باز رو دوس داشتم واقعا دوست داشتم عالي بود حيف شد كاش پول داشتم ميخريدمش هر چي كه اين گودري ها كوبيدنش كه آي گوگل باز و آدم هاش فيلانن بيسارن و هر چي كه اين فرندفيدي ها قُمپز دَر كردن كه تقليد ِ فرندفيده ولي buzz يه چيز ديگه بود.اينا عقلشون نميكشيد.ميدونيد مهم نيست چقدر پول خرج يه محصول كرده باشيد يا ايده تون چقدر عالي باشه اگه نتونين به نحو موثري عرضه اش كنين همين بلايي سرش مياد كه سر گوگل باز اومد.اگه گوگل باز موفق بود نه گوگل پلاس به وجود ميومد و نه گوگل ريدر و يه دوجين محصول ديگه به خاطرش شهيد ميشدن!بعله!گودر داره تعطيل ميشه چون سال 2010 كه گوگل باز رو لانچ كردن موفق نبود.يه عده هندي و چيني و فليپيني ريختن اون تو به گيف شر كردن .القصه...

15 October 2011

دسته بندي !


تو دنیا ادم ها دو دسته بیشتر نیستن اونهایی که تفنگ دستشونه و اونهایی که دارن قبرشونو می کنن....
(خوب بد زشت)

MV5BMzI4MjU0MjgwOF5BMl5BanBnXkFtZTcwNjQ0NzEyMw@@._V1._SX496_SY697_.jpg

01 October 2011

نامه ي چارلي چاپلين به دخترش ؟

اين هم از نامه ي چارلي چاپلين به دخترش !

حتما خيلي از آدمايي كه اين متن رو ميخونن و خصوصا گودر بازها و پلاسي هاي گـِرام تا حالا اين نامه رو كه از اتفاق دست به دست تو دنياي مجازي ميچرخه ديدن و يا حداقل قسمت هايي از اون رو به عنوان نقل قول و سخنان قصار شنيدن! و حتي شر (share)كردن!خب خوشحالم به عرض برسانم مث خيلي چيزاي ديگه كه در صحت دُرُستيشون هيچ شكي نداريم اينم الكي از آب دراومد! اما قسمت جالبش اينه كه يه ايراني اين نامه رو نوشته اونم حدود 30 سال پيش!

نامه ي چارلي چاپلين به دخترش جِرالديــن؟حقيقت داره؟

اين يه دروغه ! حدود سي سال پيش فرج الله صبا كه يه روزنامه نگار ايراني بوداين نامه رو با عنوان فانتزي براي انتشار توي يه مجله نوشت.اما اون كسي كه نامه رو منتشر كرد يادش رفت كه كلمه ي فانتزي رو قيد كنه.خيلي زود اين نامه به همون شهرت نامه هاي واقعي چارلي چاپلين رسيد و به زبان هاي زيادي ترجمه شد! بـــعله ! چارلي چاپلين هيچ وقت چنين نامه اي ننوشته!
The letter of Charlie Chaplin to his daughter Geraldine Chaplin?


This is just a fake! in about 30 years ago Farajollah Saba an Iranian journalist wrote this letter for publishing in an Iranian magazine under the name "Phantasy" but the publisher did forget to the "Phantasy" title above the letter. In a short period the letter became famous as the real letter chaplin has wrote and has translated in many languages! That's all! Chaplin has never wrote this letter.
LOS%20CHAPLIN.jpg

01 September 2011

پارسال در چنين روزي !

اين نوشته كوتاه رو پارسال دقيقا در چنين روزي در ماه رمضان نوشتيم و در همين باز شر كرديم به علت جابه جايي ده روزه ي ماه هاي قمري پارسال چنين روزي هنوز ماه رمضان بود!اين نوشته گرچه حاوي هيچ نكته ي خاصي نيست اما به من يادآوري ميكنه كه عمرم مث برق و باد درحال گذره از پارسال خيلي چيزها عوض شده خيلي! و البته ما هم ديگه اون آدم سابق نيستيم :-|
###ما الان در مسافرت به سر ميبريم و دلمان براي دوستان يه ذره شده آبجي حسود نديد بديدمان هم لپ تاپش را به ما نميدهد و ما مجبور به استفاده از موبايلمان براي ارسال اين پست گرديده ايم .سيگار هم نميشود بكشيم هيچ رستوران و كبابي و حتي از سر ناچاري جيگري هم باز نيست###

23 August 2011

عزيمت جوجه طلايي به جهنم !

بعله گفتم كه كلاغ سياه زشت سر از تن جوجه طلايي جدا كرده بود و گربه سياه نگون بخت اشتباهي مرده بود!(پست قبليم بخونين) خلاصه مامانم بهم گفت تو اين كار رو كردي؟با انگشت به بدن بي سر جوجه طلايي اشاره كرد من گفتم :من؟نخيرم !از اول اينجوري بود!خب يه پس گردني و چن تا ويشكون و مقداري لفظ پدسگ نسيبم شد مامانم تو از اول تو ويشكون گرفتن استاد بود !اون موقعا تقريبا مطمئن بودم عمدا به جاي شلوار شلوارك پام ميكنه تا راحت تر ويشكون بگيره !من كه عر ام به آسمون بود و از اثبات بيگناهيم نا اميد شده بودم اصرار داشتم كه اصن اينجوري خوشگل تره!باري به هر جهت نميدونم كي بهش گفته بود كار كار كلاغه شب اش در مورد جوجه يه ديالوگ بسيار جذاب با بابايي داشتم كه بيشترش يادم نمياد اما بچه ها تو يه سني خيلي سوال ميپرسن خيلي خيلي زياد! و من دقيقا توي همون برحه زماني بسر ميبردم!سوالايي مث اين چيه؟اين گنجشگه پسرم!چرا؟!...خب مامان معمولا سگ محل ميكرد يا شايد چش غره ميرف كه براي قانع شدنم كافي بود اما پدر بيچاره تمام سعي اش بكار ميبست تا بچه اش جواب سوالاش بگيره اونشب بعد كلي سوال بي ربط گفتم بابا جونم وختي سر جوجه طلايي گم بشه چي ميشه اونوخ؟ميميره پسرم!وقتي مرد چي ميشه؟در اين لحظه مادر عزيزتر از جانم وارد عمل شده نه گذاشت و نه برداشت گفت:يه راس و بدون فوت وقت ميره تو جهنم!در اين لحظه بابا و مامان بخاطر اين جواب جامع و مانع دعواشون شده بود كه اين چه طرز جواب دادن به بچه اس و اينا !اما من فك ميكردم جهنم احتمالا يه چيز بي تربيتي باشه فردا صبح آفتاب نزده وقتي همه خواب بودن بيدار شدم بدون كمك مامان رفتم جيش كردم!آخه اون موقع ها بعد از اينكه تو توالت شاكار ميردم صدام مينداختم ته گلو ام و با يه لحن سوزناكي داد ميكشيدم كه مامان بيييا !اما اون روز نميخواستم كسي بيدار شه مخصوصا مادر عزيزتر ازجان !خيلي بي سرصدا رفتم سر وقت جوجه ها هنو خواب بودن ميخواستم پروسه رفتن به جهنمو ببينم اولي رو گرفتم محكم سرش كشيدم دستام پر خون جوجه شدن خونش گرم بود فهليدم اگه لباسام خوني بشن توي دردسر جدي ميوفتم از انباري اومدم بيرون دستام شستم لباسام درآوردم لخت مار زاد برگشتم سروقت جوجه طلايي هادر كمال خونسردي مث يه قاتل حرفه اي!مصمم بودم ببينم جوجه طلاييا چطوري ميرن جهنم !خون جوجه بدبخ همه جا ريخته بود خودشم فقط پاهاش تكون ميخورد با يه جوجه جديد امتحان كردم ولي هيچ اتفاقي نيوفتاد جوجه طلاييا هيچ جا نميرفتن !حتي از جاشون تكونم نميخوردن چه برسه به جهنم!تعداد دقيقشون يادم نيس اما بعد جوجه ي دهم يا پونزدم كاملا مهارت كندن سر با يك حركت سريع و يكضرب رو بدست آورده بودم!تصور جوجه هاي در حال جون دادن خون پاشيده به همه جا و سر و صورت خوني يه بچه پن ساله رو بكنين حتي كيل بيل تارانتينو هم جلوش كم مياره !بدون هيچ تصوري از مرگ و زندگي فقط ميخواستم عزيمت جوجه طلاييا به جهنمو ببينم !القصه ! تا جوجه ي آخر ادامه دادم وقتي مطمئن شدم هيچ كدومشون قصد رفتن به هيچ جايي از جمله جهنمو ندارن اومدم بيرون در كمال خونسردي دست و پام شستم وايسادم تو آفتاب تا خشك شدم لباسام پوشيدم مامان هنو خواب بود با خاطري آسوده كنارش خوابيدم طبيعتا تو بدترين كابوسهاشون نميديدن كه كار من باشه!سوء قصد نافرجام به جان كلاغ سيان زشت هم براي همين انجام شد و گربه سياه هم جونش سر همين گذاشت تا اينكه چند هفته بعد در كمال خونسردي بدون هيچ احساس ندامتي داستان شكست خوردن آزمايش فرستادن جوجه به جهنمو براشون تعريف كردم قيافه هاشون ديدني بود !خب نتيجه ؟نتيجه سي ساعت روانكاوي توسط يه دكتر روانپزشك كه مطمئنم مشكلات خودش جدي تر از مشكل من بود
حالا اينكه توي اون سي جلسه چي شد و چه ديالوگي برقرار بود خودش يه داستان ديگس !


ادامه دارد...

22 August 2011

خاطرات من و جوجه طلايي!

وقتي بچه بودم خونه مون يه حياط بزرگ داشت دو تا باغچه بزرگ با يه درخت بزرگ گلابي وسطش درخت انگور نداشتيم اما انگوراي همسايه روي ديوار ما بود هنو قدم دو متر نشده بود !نميشد انگور بكنم ته حياط داييم برامون يه قفس بزرگ توري ساخته بود يه آلونك هم بود كه بجاي انباري استفاده ميشد پر آشغال و خرت پرت اول با يه خروس پر حنايي و چند تا مرغ سفيد چاق و چله شروع شد خروس پرحنايي قرباني اشتباه مهلك نوك زدن به چش آبجيم شد و مرغاي چاق و چله هم قرباني خوشمزه بودن خروس پرحنايي وقتي رفته بود لاي پلو! بعد نوبت چن تا مرغ لاغر مردني ريقو بود كه علاقه خاصي به تخم گذاشتن در غير قابل دسترس ترين سوراخ سمبه هاي حياط داشتن وپيدا كردن تخماشون من ياد يه بازي كه تو مهد ميكرديم مينداخت هر چي به محل اختفاي تخما نزديك تر ميشدي صداي قدقد شون بلندتر ميشد خب اينا قرباني هيچ اشتباه خاصي نشدن چون اصولا قرباني شدن بعضيا هيچ بهانه خاصي لازم نداره خلاصه... اما كيس مورد علاقه من جوجه ها بودن كوچولو كركي زرد طلايي جيك جيكو !هيچ نظري ندارم كه چرا اينقد زياد اما چل تا جوجه ي طلايي كوچيك كركي كه همه جا دنبالم ميومدن لابد فك ميكردن مامانشونم بگذريم ازون چنتايي كه وقتي همين جور بيخيال تو حياط ميدويديم اومده بودن زير پام و يكيشون كه قرباني خشونت كور يه كلاغ زشت كه كله جوجه طلاييم كنده بود بدون اينكه حتي قصد خوردنش داشته باشه و بيچاره اون گربه سياهه كه قرباني انتقام كور مامان از كلاغ سياه زشت با غذاي مسموم شد ميدوني اشتباهي مردن خيلي غمگينه تاوان اشتباه بقيه رو دادن .اينكه سر بقيه جوجه طلايي ها چي اومد و من با ديدن بدن بي سر جوجو چه شاهكاري كردم و بعدش چه بلايي سرم اومد خودش يه خاطره جداگانه اس كه در برنامه بعدي به آن ميپردازيم!


ادامه دارد...